یارب تو چنان کن که پریشان نشوم
نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیرِ کسی بستهام و بردۀ دینم نه سرابم، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ... حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این رازِ گهربارِ جهان را : آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی خودِ تو جان جهانیگر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی تو خود اسرارِ نهانی همه جا تو نه یک جای نه یک پای همه ای با همه ای همهمه ای تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی تو خود اویی، به خود آی تا درِ خانه متروکۀ هر کس ننشینی و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی و گلِ وصل بچینی به سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانش گریه ی فرزندش رو دید ... ماشین رو داد به دستش در حالی که چشمانش پر از گریه بود گفت : حالا تو موهای منو بتراش ! به سلامتی پدری که هیچ وقت پامو جلوش دراز نکردم اماهنوز هم که هنوزه باهام حرف نمیزنه گر تو را با ما تعلق نیست ، مارا شوق هست ، گر تو را بی ما صبوری هست ، ما را تاب نیست جوانی با چاقو وارد مسجد شد: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم جوان به پیرمرد گفت با من بیا، با هم چند قدمی از مسجد دور شدند،جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاوردجوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟ مردم گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به جلومسجد دوختند،کسی که جلو بود و گفت:چرا نگاه میکنید،به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود!!! از دست ادم بیاد باید بکنه دیگه این مربوط میشه به طرف که چه برداشتی بکنه من بنده اون خدایی ام که همش خوبی میکنه پس ای ادمیان شما به کار خویش باشد و من به کار خویش سلام اردوی اجباری که رفته بودیم تموم شد دکتر صداقت همه چیز اجباری دیده بودم به غیر از بازدید اجباری استاد گرانقدرمیگه اگه نیای میفتی اوضاعی که دارم دوست داشتم نرم نمیدونم اگه برم این درسو قبول میشم اگه بالاترین مدارک علمی هم داشته باشی (م)اول مدرک رو برداری میمونه درک اگه اون درک رو نداشته باشی حیف از اون درس و حیف از اون مدرک وحیف وقتی که تلف کردی و اگه ادب نداشته باشی وا مصیبتا نه من آنم كه زفیض نگهت چشم بپوشم،نه تو آنی كه گدا را ننوازی به نگاهی در اگر باز نگردد، نروم باز به جایی پشت دیوار نشینم، چو گدا بر سر راهی. كس به غیر از تو نخواهم، چه بخواهی چه نخواهی باز كن در، كه جز این خانه مرا نیست پناهی ندارد؟ می دانی که چه قدر سخت است که کسی دوستت نداشته باشد؟ خدا هیچ نگفت. سوسک ادامه داد: به پاهایم نگاه کن! ببین چقدرچندش آور است،دنیا را کثیف می کنم. آدم هایت از من میترسند. برای این که زشتم، زشتی جرم من است. خدا هیچ نگفت. دوباره گفت: این دنیا فقط مال قشنگ هاست، زيباييهاست، مال گل ها و پروانه ها، مال قاصدک ها است. مال من نیست . خدا گفت : چرا، مال تو هم هست. دوست داشتن یک گل، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار بزرگي نیست، اما دوست داشتن یک سوسک، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است. دوست داشتن، کاری است كه از درون پاكيزه بر مي آيد، و همه کس رنج پاك كردن درون خود را به خود نمي دهد. ببخش کسی که تو را دوست ندارد، زیرا که هنوز مومن نیست، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته، او ابتدای راه است. مومن دوست می دارد. همه را دوست می دارد. زیرا همه از من هستند و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبايي نمی بیند. زشتی در چشم هاست. در این دایره ، هر چه که هست زیباییست ... آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود، شیطان مسئول فاصله هاست . هر چند كه اگر خوب بنگري شيطان نيز زيباست. حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست. برگرفته از سایت http://amiryazdan.blogfa.com/post-101.aspx گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.بر رویصندلی نشست وشروع به خواندن کتاب کرد.در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ،متوجه شدکه مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ،مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.این دیگه خیلی پررویی می خواست!او حسابی عصبانی شده بود.در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده! از خودش بدش آمد یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد گفت:تنهایی،بی همدمی.کسی تابه خاطرش بپری،بخوانی،او راداشته باشی.خداگفت:مگر مرانداری ؟گنجشک گفت:گاهی چنان دور میشوی که بال های کوچکم به تو نمیرسند.خدا گفت: آیاهرگز به ملکوتم نیامدی ؟گنجشک سکوت کرد.بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.خدا گفت:آیا همیشه درقلبت نبوده ام ؟!چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم رانداری .هرگز تنهایت گذاشتم ؟گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ،چشم های کوچکش را پر کرده بود . خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا ! گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود . گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود نویسنده : حمیده رضایی برگرفته از وبلاگhttp://nourazar.persianblog.ir/post/21/ یا فاطمه زهرا(س)من که میدونم خدابه خاطر شما چه کارها میکنه بر حاشیه برگ شقایق بنویسید / گل تاب فشار در و دیوار ندارد. خدایا هر چی تو بگی دوست داری همه چیزمو ازم بگیر اما خودتو ازم نگیر که بدبخت میشم خدایا هر چی میگن بذار بگن منو چه به عاشقی به گفته سعدی: سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمد بس واست آل محمد اگر کسی رو بخوام از دوست داشتنه نه عاشق شدن بعدتو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست کوه غصه از دلم رفتنی نیست غم درد عشق تو با کی بگم همه حرفها که آخه گفتنی نیست امروز فهمیدم اونی که خیلی قبولش دارم دوستش دارم وبلاگمو میخونه خیلی میخوامت عزیز خواهشا فکر بد نکنین دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / 5 ساله) خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / 7 ساله) بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن ترک / 8 ساله) ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله) خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله) همیشه به داده نداده خدا شکر میکنم ممنونم خدایا اما خودت میدونی این اخری چطوری شدم خودش میدونه خیلی ناراحتم خیل دلم گرفته دخترک كوچكی هر روز پیاده به مدرسه میرفت با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود،دختر بچه مثل همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.بعد از ظهر هوا بد شد و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت بدنبال دخترش برود. اواسط راه،ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد او میایستاد زمانیكه مادر از او پرسید: چكار میكنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟ دخترك پاسخ داد: من سعی میكنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس میگیرد شب تاريک و سنگستان و من مست قدح از دستم افتاد و نشکست نگهدارنده اش نيکو نگه داشت وگرنه صد قدح نيافتاده بشکست حضرت موسی (ع) در ایام خشکسالی میخواستند با مردم برای باران دعا کنند.از طرف خداجواب اومد که یک نفرتوی این جمع هست که تا از توی جمعیت خارج نشه بارون نمیباره.حضرت موسی پیام خدا رو به جمعیت گفت.همون ادم دید که اگه ازجمع خارج بشه آبروش میره. توی دلش گفت: خدایا غلط کردم، ابروی منو نبر سیاه شد و ابرها شروع به باریدن کردند. جمعیت جدا نشد؟ ندایی آمدکه موسی ما آبروی بنده خود نمیبریم!او توبه کرد می خواهی به تو می دهد. او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد. او می گوید صبر كن و بهترین را به تو می دهد. کارند و تندتند نامههایی را که از زمین میرسند،باز میکنند،و آنها را داخل جعبه میگذارند. مرد ازفرشتهای پرسید،شما چکار میکنید؟فرشته گفت:این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم. مرد جلوتر رفت،باز تعدادی از فرشتگان رادید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارندو آنها را به زمین میفرستند. پرسید: شماها چکار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان میفرستیم.مرد کمیجلوتر رفت و دید یک فرشتهای بی کار نشسته است پرسید: شما چرا بی کارید؟فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است.مردمیکه دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمیجواب میدهند.مرد ازفرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ داد:بسیار ساده فقط کافیست بگویند “خدایا شکر” مجنون پس ازشنیدن استغاثه پدربرای رهایی پسرش ازعشق لیلی در کعبه اینگونه برای خود دعا کرد الهی با خاطرخسته ازاغیار وبه فضل توامیدواردست ازغیرتوشسته ودرانتظاررحمتت نشسته بدهی کریمی٬ ندهی حکیمی٬ بخوانی شاکرم نخوانی صابرم٬الهی احوالم چنانست که میدانی واعمالم چنین است که میبینی نه پای گریزدارم نه زبان ستیز یاارحم الراحمین بهترینها را در این پایان سال واغاز سال جدید به دوستانم که که ازبهترینها هستند مقدر فرما عيد را شنيدم.حلاج گفت:اين چه آوازي است وگفتم:عيد نوروزاست حلاج آهي كشيد وگفت:نوروزما كي خواهد رسيد؟گفتم:چه روزي مورد نظر توست.گفت روزي كه بردار روم.سيزده سال بعد كه حلاج را به دارآويختند ازروي چوبه ي داربه من نظرافكندوگفت: آي احمد اينك نوروزمافرا رسيد
نه مرادم،نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم نه چنانم که تو گویی
برچسبها: بهزاد
برچسبها: سلامتی پدر
اشرفی
این هدیه را از من بپذیر
اطلسی
نمیدانم مرا دوست داری یا نه؟
اقاقیای سفید
عشق پاک نتیجه اش ازدواج و خوشبختی
آهار
.
بنفشه
همیشه به یاد من باش
بید مشک
اگر می سوزم و خاکستر میشوم گناه از بخت نامساعد من است ترا می بخشم
پژمرده
افسوس که بهای عشقت را ناچیز پنداشتم
تاج خروس
از دوریت سرگردان شده ام
چای
بختم بیدار و طالعم میمون است
حنا
بیشتر از این دیگر فریب تو را نمی خورم
داوودی
از صدای دلپذیر تو لذت می برم
رازقی
شفا و بهبودی ترا آرزو دارم
رازیانه
هر چند در کنارم نیستی ولی نگاهت در تنهایی مونس من است
زرد
از تو بیزارم
ساعتی
در واپسین دم زندگی خوشبختی تو را می خواهم
سرخ
عشق آتشین مرا بپذیر
سفید
میسوزم و میسازم
سنبل
تو به منزله باغ پر گلی هستی که دلدادگان را از تو
سوری
عزیزم با من مهربانتر از گذشته باش
شب بو
نتیجه ای نیست
شقایق
زندگیم فقط به خاطر عشق توست
شمعدانی
عشق لازمه زندگی است و بدون عشق نمیتوان زنده بود
شیپوری
به تو اطمینان میدهم که جنجال حسودان در عشق ما اثری نخواهد گذاشت
عباسی
تو مایه امید و سرچشمه آرزوهای منی
غنچه
برای نخستین بار قلبم به خاطر تو لرزید
کامیلیا
فداکاری در راه عشق خوشبختی می آورد
کوکب
چرا بیهوده قلبم را افسرده می سازی؟
لادن
گاهی از من یاد کن
لاله
تو که دل مرا غم زده می خواهی این من و این دل دردمند من
محمدی
ترا از صمیم قلب می پرستم
مروارید
این آواز حزین دلداده ایست که برای آخرین بار سخن می گوید
مریم
به پاکدامنی تو درود می فرستم
میخک
قلبم را به تو تقدیم میکنم
میمون
یک بوسه می خواهم نه بیشتر
مینا
بی وفا به دلداده خود رخم نکردی
ناز
ناز و دلبری جامه ایست که به قامت تو دوخته اند
نرگس
خود را این همه سزاوار عتاب نمی بینم دلم از نامهربانی های تو به ستوه آمده است
نسترن
شهرت را بر عشق رجحان دادی
همیشه بهار
عشق تو برای همیشه در قلب من رخنه کرده
یاس
از من نخواه که جز راستی سخن گویم من شیفته تو هستم
یاسمن
دستی است که دامن دلدار می گیرد و زبانی است که تمنا دارد
یخ
از عشق تو ناامیدم
برچسبها: اسم گل با معنی اش
![]()
برچسبها: هرچه کنی به خود کنی
برچسبها: مسلمان
برچسبها: خوبی که
راست میگن باید تو سفر ادم رو شناخت ساعت ۴صبح پنجشنبه خونه رسیدم
جای همتون خالی اما جای یه نفر بیشتر احساس میکرد م![]()
برچسبها: بعد اردو
و جالبتراینکه
لابد شما هم میگین چرا نمیری با
خواستم بگم خوش به حالت دانشگاه آزاد
با من دانشجوت
برچسبها: دانشگاه آزاد
برچسبها: همین جوری
برچسبها: تو چه خواهی
برچسبها: دنیا مال ما هم هست
برچسبها: اومدی
برچسبها: ملکوت خدا

برچسبها: شهادت فاطمه زهرا, س
برچسبها: شفاف
برچسبها: بعد تو
![]()
برچسبها: باعث افتخار
بقیه در ادامه مطلب
برچسبها: دعاهای کودکانه
ادامه مطلب
اما همه اینها فدای تو ای خدا اگه کل دنیا رو هم ازم بگیری شکرت میکنم
هیچ وقت حرف دلمو اینجا نزدم اما باور کنین خیلی کم اوردم خیلی
دعام کنین که کم مونده فرو بریزم
برچسبها: شکرت یا خدا
برچسبها: زیباتر به نظربیایم
برچسبها: نگهدارنده ما
یک دفعه دیدند که آسمون
موسی رو کرد به آسمان وگفت خدایا کسی ازاین
برچسبها: نازت بنازم نازنین
برچسبها: شما جی فکر میکنید
برچسبها: به داده و نداده ات شکر

برچسبها: دعا اخر سال من
برچسبها: نوروزما كي خواهد رسید
| Design By : Pars Skin |

